گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟
گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟
گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟
~~~~~~~
مداد به دست می گیرم
صفحه سفید کاغذ
می خواهم از تو نقشی بکشم
چشم چشم دو ابرو...
تا همین جا کافیست می نشینم سیر نگاهت می کنم ...
~~~~~~~
چشم ها نگاه می کنند
دل ها عاشق می شوند.
لب ها سخن می گویند
دل ها زیر و رو می شوند.
تن ها زهم دور می مانند
دل ها تنگ می شوند.
عقل ها دوری از عشق می جویند
دل ها می شکنند.
بیچاره دل هایمان...
+
خط خطی شده در سه شنبه دوم تیر 1388 13:59 توسط وحید
|