تبليغاتX
خط مرزی - :: آموزشی The End .::

خط مرزی

 


دیروز بعد از ظهر رسیدم خونه ، چه بارونی داشت می اومد ، طاقت نیاوردم ، زود لباس هامو عوض کردم ، زدم بیرون از خونه ، چقدر بارون رو دوست دارم
راستی  !! برگشتم ، درجه هامون رو گرفتیم و اومدیم خونه ، این 16 روز خیلی سختی کشیدم ، از یه طرف ماموریت انتخاباتی ، آماده باش و درگیری هایی که پیش اومد ، و ... !! و اینکه تقسیمات اومد ، به خاطر این درگیری های لعنتی تمام پذیرش ها لغو شد!!
همچنین پذیرش تهرانم هم لغو شد! بد جایی افتادم ، استان کرمانشاه ! تنها چیزی که به اون دلم خوش هست اینه که تمام اراکی ها اونجا افتادیم ، منو مهدی و حسام و .. ، احتمالا کلی خوش بگذره  مثله ماموریت لرستان !

20 خرداد به ما اعلام کردن که گروهانی که از اراک اومده باید برای انتخابات بره سمت کوهدشت لرستان ! یکی نبود بگه بابا فردا تولده و از این حرفا!! ولی دیگه رفتنی بودیم ! سوار اتویوس نظامی شدیم و حرکت کردیم ، 4 تا اتوبوس اراکی ، خودت تصور کن چی بشه ، ته اتوبوس ما که شده بود سفره خونه "سیگار ، چایی ، پیپ .." خلاصه 4 شنبه 20 خرداد  ساعت 6 عصر رسیدیم کوهدشت ، یه شهر عجیب و غریب ، وفتی توجیح میکردنمون به ما گفتن تنها را نرید چون ممکنه بلایی سرتون بیاد ، مردم اونجا با پلیس خوب نیستن و اصالتن مردم شروری داره .خودتون قضاوت کنید شهری که سوغاتش گرز باشه چی میشه.
خلاصه توی ستاد فرمانده ای جمع شدیم ، دونه دونه صندوق هار رو اعلام کردن و برای هر صندوق رای 2 تا ار ما رو بردن ، ما هم که 6و 7 نفر بودیم و نمی خواستیم از هم جدا بشیم ،  خودمون رو قایم می کردیم ، همه که رفتن گفتن 10 نفر برای تامین یه جایی می خوان ، ما که نمی دونستیم کجا !! ، ولی رفتیم جلو ، اسم منظقه "درب گنبد" بود ، یه روستای بزرگ که یه امام زاده بزرگ توش بود ، به فاصله 70 کیلو متری کوهدشت ، نزدیک مرز ایلام ،  خلاصه یه ون گرفتن و ما حرکت کردیم توی این کوه ها و بعد 1 ساعت رسیدیم ، خیلی جای با صفای بود ، خیـــــلی !!! صیفی کاری ، مزارع آناناس ، خیار ، هندونه ، ...... تا چشم کار میکرد مزارع و کشاورز هایی که داشتن توش کار می کردند
خلاصه غروب رسیدیم به پاسگاه بخش درب گنبد کوهدشت ، احترامات نظامی رو به فرمانده پاسگاه گذاشتیم و کلی ازمون استقبال کردن.
تیم اعزامی ما :
خودم
محمد صالحی (عمران 82 دانشگاه اراک)
سید مهدی میر عبدالحق (فیزیک 82 دانشگاه اراک)
امین محمدی (کامپیوتر 81 اراک)
و ..
شب که شد کلی با کادری های پاسگاه صحبت کردیم و گپ زدیم ، از خاطراتشون گفتن و ما هم ار خودمون ، جناب سروان طاهری  ، خیلی مرد بزرگی بود ، یک انسان کامل . اولش بچه ها یواشکی پشت پاسگاه سیگار می کشیدند ، وقتی متوجه شد ، کلی خندید و گفت آزاد باشید ، اینجا قانون منم و لازم نیست برید پشت پاسگاه آخه اونجا عقرب و از این جونور ها داره ، ممکنه نیش بزنن.خلاصه فردا صیح انتخابات شروع شد ، ساعت 7 صبح بیدار شدیم ، 4 نفر مامور شدن که برن امازاده ، 4 نفر دیگه هم که منم بودم ، مامور گشت با ماشین توی منطقه شدیم ، حدود 20 تا روستا زیر نظر پاسگاه ما بود ، من شدم راننده تویوتا ، با سروان حسنوند که کنارم بود ، 3 تا از بچه ها هم صندلی عقب. خلاصه گشت شروع شد ، تمام روستا هایی که توی حاشیه رود خونه سیمره بودن رو گشت زدیم ، نمی دونم زیبایی هایی رو که دیدم رو چه جوری به زبون بیارم .
وفتی وارد هر روستا می شدیم مردم با چه شوقی ازمون استقبال می کردن
پیرزن هایی ، که صورت هاشون رو با زیبا ترین طرح هایی که دیدم با حنا و سرمه Tato کرده بودن ، دور هم جمع شده بودن از دور دست هاشون رو مثل اسفند دود کردن می چرخوندن و فوت می کردن . از جناب سروان پرسیدم یعنی چی ، گفت یعنی خدا نگه داردتون ، از چشم  بد دور بمونید .
پیرمرد هایی که با قارچ هندوانه یا یه سینی خیار تازه می اومدن جولوی شیشه ماشین تعارف می زدند
دختر کوچولو های مو بور که توی هیچ تبلیغ تلویزیونی نمی شد دید
در لحظه فقط احساس غرور می کردم
خلاصه چیزایی دیدم که هیچ وقت توی زندگی عادی نمی دیدم ، زندگی و روحی که توی این مردم محروم دیدم توی هیچ بالا شهری ندیده بودم .
خلاصه انتخابات تموم شد ، با همه اتفاقاتی که توش افتاد .دلمون نمی اومد از درب گنبد برگردیم کوهدشت ولی دیگه وقت رفتن بود
فردای اون روز توی هلال احمر کوهدشت داشتیم استراحت میکردیم و هر لحظه آماده بودیم که برگردیم ، یه دفه یه افسر یگان ویژه کلاه کج با تمام تجهزات و جلیقه زد گلوله اومد و شروع زد داد زدن : به شماره 3 همه با وضعیت کامل توی حیاط خط شده باشن، اینجا لرستانه !! فکر کردین اومدین پیک نیک !!
رفتیم خط شدیم  گفت 15 نفر می خوایم برای یه ماموریت ، شاید هم کشته بشن! خیلی جدی بود ، تمام بچه ها ترسیده بودن . یه هیجان توی خونم بود . شروع کرد جدا کردن ، محمد صالحی و مهدی میرعبدالحق رو کشید بیرون ، 15 نفر کامل بود .دلم نیومد نرم ، دستم رو گرفتم بالا ، گفت چیه؟ گفتم منم می آم !به نگاه عجیب کرد گفت تو هم بیا ، پشت سر من ، محمد سلیمانی پور که پزشکی خونده بود گفت ، من دکترم  ، بیام ؟ گفت آره احتیاج داریم  ، توی دلم از یه طرف میگفتم چه غلطی کردم ، از یه طرف میگفتم حال میده بیخیال ! خلاصه سریعا مسلح شدیم به کلاش و 3 خشاب پر ، قضیه این بود که توی یه روستا به نیروی انتظامی شلیک کرده بودن و باید می رفتیم واسه پشتیبانی .
سوار ماشین شدیم، افسره رفتارش 180 درجه عوض شد، خوش اخلاق ، ازش پرسیدیم جریان چیه ، خوش اخلاق شدین ، گفت اون موفع سرباز من نبودین ، ولی الان سریازه منید ، خلاصه اون شب رفتیم توی روستا و مانور کامل خوبی دادیم ، جرات نکردن بیان بیرون ، خلاصه نفسشون رو بریدیم .

اووه
چقدر تایپ کردم !! تازه با کلی خلاصه نویسی .

دلم یرای بابام و مامانم خیلی تنگ شده بود ، خوشحالم که تا 6 تیر اینجام و می تونم کمکشون کنیم
الان قدر هر دوتاشون رو می دونم و امید وارم همه پدر مادر ها سالم باشن .

تا شنبه می خوام از مرخصیم لذت ببرم . شاید چند تا پست بزنم قبل رفتنم .

 ~~~~~~~~~~~

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

~~~~~~

 

+ خط خطی شده در دوشنبه یکم تیر 1388 14:0 توسط وحید |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

وحید فراهانی ، سرباز در مرز غربی کشور ، مهندسی نرم افزار ، دانشگاه اراک ، متولد اراک ، 25 ساله .
از این دنیا با مرده های متحرکش متنفرم .
ار اراک متنفرم .
از تو ....، نمی دونم .
_________________

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال

پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ......

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده

گفت .........

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار.....

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره آب گشتم

کم شدم.....

آخر آتش زد دل دیوانه را ......

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من .....

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است


صفحه نخست
پروفایل وحید
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388



دیگران

دختری به نام BOU و اون
کلبه راز
سرخط
عشق پر پر شده
عشقه بی شین
وب نوشت هاي مرد مرده
حریم خصوصی من
بازم از تو می نویسم
ترانه با طعم تلخ نسکافه
دختر مهر
پرواز قاصدک
رنجینه
من زنده ام...هنوز
سعیده زمانی
باور ها
یک وروجک تنها
لحظه های نفرت انگیز
روزهای بی تو
شعر طنز
یک نسل سومی
حرفی برای زدن...
دکتر غمگین
درختان ایستاده می میرند
voodoo girls


    تعداد بازديدها:

function ieupdate() { // Mark Bennett // Code to rewrite the swfs for the msie update // only affects ie on a pc var strBrowser = navigator.userAgent.toLowerCase(); if (strBrowser.indexOf("msie") > -1 && strBrowser.indexOf("mac") < 0) { var theObjects = document.getElementsByTagName('object'); var theObjectsLen = theObjects.length; for (var i = 0; i < theObjectsLen; i++) { if (theObjects[i].outerHTML) { // does the object use the 'data' attribute? // if so msie completely ignores any in the outerHTML // so lets ditch it, as msie doesn't use it, only mozilla etc if (theObjects[i].data) { theObjects[i].removeAttribute('data'); } theObjects[i].outerHTML = theObjects[i].outerHTML; } } } }