امشب باید برگردیم پادگان ، یکی از بچه ها می خواد یه ون کرایه کنه همگی با هم دنگی بریم .اینجوری بهتره تا اونجا راحتیم .
دیشب یا چند تا از دوستام تا دیر وقت بیرون بودیم ، اومدم تا دیر وقت در حا اس ام اس فرستادن بودم ، دیر دلیور می شد ، دیدم خیلی داره دیر میشه بیخیال جوابی که هنوز هم نرسیده شدم ، (شاید هم جوابی نبوده).
ظهر با یکی باید برم بیرون ، عصر هم حرکت ، نمی خوام فردا صبح غیبت بخورم.
با یکی از دوستام که یه شرکت داره توی تهران صحبت کردم ، قول یه کار از ساعت 3 تا شب رو ازش گرفتم .
این هفته انتخابات تموم بشه ، مراسم درجه داری انجام میشه و ترخیص ، راحت میشیم از پادگان ، دیگه خسته کننده شده ، کارای تکراری هر روز ، خیلی دلم واسه یه وقت آزاد برای کتاب خوندن تنگ شده ، آخه وقت های آزاد معمولا پست های نگهبانی یا توی تخت خواب وقتی ساعت 9 شب خاموشی رو می زنن هستش، که فقط به درد فکر کردن می خوره .
با رفیقام شرط بستم بالای 10 کیلو چاق کنم ، 4 کیلو دیگه مونده ، دینا عجیب غریبه ، همه لاغر میکن ، ما چاق.
یه همتون خوش بگذره ، این دفعه دیگه معلوم نیست کی بیام ، احتمالا بعد مراسم درجه داری .
راستی تولدم مبارک ، 6 روز مونده
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگرمي آييد
نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
+
خط خطی شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 11:2 توسط وحید
|