داشتم دفتر های قدیمیم رو نگاه میکردم ، یکی از شعر های خودم رو که گم کرده بودم پیدا کردم . رفتم به روزگار قدیم .
باد شرقی
مرا به حال خود وا بگذارو برو
زین تن خسته چه می خواهی تو؟
این تن خسته که می بینی
زخمیه پنجه باران است
سوخته برف زمستان است
دل شکسته غم هجران است
مرا به حال خود وا گذارو برو
مرا با تو کاری نیست
این تک درخت خشکیده که می بینی تو!
در آن سراشیبیه دور
پای آن کوه بلند
تشنه قطره ای از عشقه تو بود!! ای باد شرقی من
یادت می آید؟
یادت می اید در آن روزگار نشاید دور
پنجه در پنجه هم
سینه بر سینه هم
لب بر لب هم
عشق را فریاد زدیم!؟؟؟
اما....
فریاد تورا می شنوم که به سویم می آیی
اما ناله سر خواهم داد
دور شو
دور شو
نباید دیدن من!!
بگذار اگر خاطره ای از من باقیست
بماند تا ابدیت باقی
نشاید دیدن قامت خسته من
سوم مرداد ماه 1385
آسیابان
گاه . گاهه سفر
نیست وقت درنگ
سفری در پیش است
تا ابدیت
تا ته دور تا نیستی
درآنجا که خورشید بالا می آید
هست آسیابانی خسته
آسیابش وامانده
کاش می آمد باد شرقی او
سوم مرداد ماه 1385
+
خط خطی شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 18:24 توسط وحید
|